تبلیغات
تفریــــــحگاه - در جستجوی گنج ( قسمت هفتم )


عنوان : در جستجوی الکس 2


 

به ادامه ی مطلب بروید .....

دختر جوان از کلبه خارج شد و فریاد زد :: هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ...!! تو دیگه کی هستی ؟؟ با اسب من چیکار داری ؟؟؟ مارتین که انتظار همچین برخورد ی نداشت به او گفت : برادرم گمشده و من می خواستم با این اسب برم دنبالش . دخترک گفت : چیییی ؟؟ تو می خواستی اسب منو بدزدی ؟؟ ای دزد بی همه چیز!!   مارتین خندش گرفت و گفت :: من تاحالا از داداشم نتونستم دزدی کنم بعد از تو دزدی کنم ؟؟ ببین من خیلی عجله دارم پای مرگ و زندگی وسطه . می تونی منو ببری دنبال برادرم ؟؟ دخترک گفت :: من تورو نمیشناسم ... اصلا چرا باید بهت کمک کنم ؟؟ چی گیرم میاد ؟؟ مارتین فکری به ذهنش رسید او گفت : ما از دنیای دیگه به اینجا میایم ما بیگانه ایم .. اگه به من کمک کنی بهت قول میدم ببرمت اون دنیا رو بهت نشون بدم ...دختر ک ذوق کرده بود او گفت :: واقعا ؟؟ شما بیگنه اید ؟؟ مارتین :: بله ما بیگانه ایم و برادرم داره دنبالم می گرده  من باید برم پیشش .. دخترک قبول کرد و مارتین را سوار بر اسب خود کرد و به دنبال الکس رفتند ...... الکس  خیلی خسته بود مقداری خوراکی داشت و لی او خیلی تشنه شده بود و اب می خواست ..... او انگار به قبرستانی که پیرمرد از آن گفته بود رسید.. بوی مرده ها را می فهمید و  قبرهایی که انگار صدها سال در انجا بود. او در کنار قبرها خانه ای را دید که شیر ابی در کنارش  بود. او به طرفش رفت ناگهان صداییی شنید که می گفت :: الکس من را نجات بده ،من اینجام.. من را نجات بده ......   الکس بدون توجه به طرف شیر ابی که کنار خانه بود رفت .او شیر را باز کرد، ناگهان به جای اب از آن خون می آمد !.او وحشت زده بود !! شیر را بست ..متعجب و ترسیده بود. دوباره شیررا باز کرد  ، معلوم شد که خیالاتی شده بود و خونی در کار نبود . او پس از خوردن اب ، صدایی از داخل خانه شنید . آن صدا صدای مسابقه ی فوتبال بود او کنجکاو شد که برود داخل . او درب خانه را باز کرد وارد شد ولی نه تلویزیونی بود و نه مسابقه ای !! ناگهان درب بسته شد الکس سعی کرد درب را باز کند ولی نیرویی مانع باز شدن در می شد . الکس داخل انجا گیر کرده بود . ناگهان تبری از روی زمین بلند شد و به طرف الکس پرتاب شد الکس متوجه شد برای همین جاخالی داد . انگاری روحی بود که خیلی عصبی بود .. دوباری تبر حرکت کرد الکس داشت دخل کلبه با یک روح می جنگید سخت تلاش کرد تبر نزدیک صورتش بود روح خیلی قوی بود الکس توان مبارزه با او را نداشت ،الکس به درب و دیوار کلبه می خورد . مارتین و دخترک به قبرستان رسیدند. انها صداهای عجیبی را از داخل کلبه می شنیدند ،انها درب کلبه را باز کردند .الکس حسابی زخمی شده بود واز صورتش خون می چکید. تبر در هوا حرکت می کرد ،تبر داشت از پشت به سر الکس نزدیک می شد که مارتین ، الکس را نجات داد .دختر ک روح را ازاد کرد و روح از انجا رفت ......الکس با دیدن مارتین به شدت خوشحال شد و آن دو برادر همدیگر را به شدت بغل کردند و از اینکه همدیگه رو پیدا کرده بودند خیلی خوشحال بودند ............




طبقه بندی: داستان در جستجوی گنج،
برچسب ها: در جستجوی گنج، داستان،

تاریخ : شنبه 14 دی 1392 | 05:33 ب.ظ | نویسنده : جواد | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.