تبلیغات
تفریــــــحگاه - داستان درجستجوی گنج


عنوان قسمت اول : الکس و در جادویی

قسمت اول منتشر شد
برای خواندن به ادامه ی مطلب بروید ...

به زودی دومین قسمت از این داستان نوشته خواهد شد ....
  1. در روستایی دور افتاده ۳ پسر به تنهایی در کلبه ای در میان جنگلی تاریک زندگی می کردند . آنها پدر و مادرشان را بر اثر
  2. سانحه ی وحشتناک رانندگی از دست داده بودند و فامیل دیگری هم نداشتند . نام پسرها از بزرگ به کوچک الکس ،مارتین و تام نام داشت . آنها در آن کلبه بسیاری از شب ها را با بیدار ماندن سر می کردند و زندگی سختی داشتند . در آن جنگل تاریک و خوفناک ، صداهای عجیبی میامد و بچه ها را به ترس وامیداشت ! صداهای غرش و تکان خودن درخت ها بهم ، که انگار خیالی و غیر واقعی بود . بچه ها چاره ای جز زندگی در آن خانه ی ترسناک نداشتند . در یکی از شب ها که برف شدیدی می آمد و بچه ها به شدت سردشان بود ، الکس ، پسر بزرگتر ، پسر شجاعی بود . او هیچ ترس و واهمه ای نداشت و برای جمع کردن هیزم از کلبه خارج شد و به طرف مکانی رفت که هیزم ها در آنجا ریخته شده بود . برف همراه بادی که زوزمیکشید او را کمی می ترساند . به مکان هیزم ها رسید . مقداری هیزم برداشت و به طرف کلبه دوید ! در هنگام دویدن ، پاهایش به سنگی گیر کرد و برروی زمین افتاد . وقتی سرخود را بلند کرد دید ، روبرویش درب سنگی و محکی وجود دارد ! او ماتش برده بود ! انچنان متعجب به آن در نگاه می کرد مثل اینکه هیچوقت آنرا ندیده بود . او حس کنجکاویش گل کرد و درب محکم را با فشاری ضعیف هل داد و درب باز شد ! انگار درب هیچوقت بسته نبود . الکس انیجا خودی نشان داد و بدون هیچ نگرانی که چه چیزی ممکن است در داخل ان دالون تاریک منتظرش باشد وارد انجا شد .
  3. تام پسر کوچکتر که فقط 6 سال داشت با نگاه به بیرون کلبه منتظر برادرش بود . مارتین هم داشت گوشت گوزنی که در روز انرا شکار کرده بودند برای پختن آماده می کرد . الکس در داخل ان دالون تاریک و آن زیرزمین غیر طبیعی ، دنبال نقطه ی نوری می رفت که در انتها می درخشید . بعد از مدتها ، الکس به ان نور رسید . دربی بود ، او درب را باز کرد و متحیر و حیران ماند . در پشت آن درب دنیای دیگری در جریان بود مثل آنکه اصلا جنگلی و برفی وجود نداشت . در زیر آن جنگل ، دنیای بود پر از زیبایی های خاص و چشمگیر ! نور آفتاب با تابیدن بر روی صورت الکس ، برف های بجا مانده را آب می کرد . الکس همچنان متعجب ایستاده بود ! چندبار چشمانش را مالید ، فکر می کرد دارد خواب می بیند ولی خوابی در کار نبود و همه چیز واقعی بود !
  4. الکس تصمیم گرفت برگردد و به برادانش هم خبر دهد ولی دربی که از ان وارد شده بود ، بسته شد و دیگر قابل باز شدن نبود .الکس نمی دانست چه کند ! او تصمیم گرفت در آن دنیای ناشناخته که وجودش غیر قابل باور بود ، قدم گذارد و بفهمد که  چطور وارد انجا شده و باید چکار بکند تا از آنجا خارج شود .
  5. مارتین چراغ قوه را برداشت و از خانه بیرون رفت ، او هم همانند تام نگران الکس شده بود . آنها همه جارا گشتند ولی خبری از اکس نبود . فریادی که می کشیدند و الکس را صدا می زدند ، باعث ریختن برف ها از روی برگ ها می شد !
  6. آنها درحالی که به خاطر گرسنگی توان راه رفتن نداشتند ، به سختی خود را به خانه رساندند . هوا سرد بود و چیزی برای خوردن نداشتند !صبح شد و خورشید باعث شده بود از آسمان جنگل باران ببارد ! برف های برروی دختان اب می شد و قطره های اب بر روی زمین می ریخت .
  7. تام و مارتین ، تمام جنگل را مو به مو گشتند ولی اثری از الکس نبود . آنها سرگردان بودند و راه به کارشان نمی بردند ! در آن سوی جنگل مارتین چیز بدرد بخوری پیدا کرد .آن یه نشانه از برادرش بود و کلاهی بود که الکس در ان شب هنگامی که به زمین خورد از سرش افتاده بود ! شب بعد از ورود الکس به ان دالون ، برف شدت بیشتری پیدا کرده بود و آن مکان کاملا با برف پوشیده شده بود و هیچ اثری از آن درب مخفی نبود .
  8. در دنیای دیگر الکس، درحالی که بسیار گرسنه بود به کلبه ای رسید . او به درب کلبه می کوبید و کمک خواست و می گفت : من گمشدم ، من گمشدم ....   او خیلی عصبانی بود ، مرد درب کلبه را باز کرد و پسر به داخل کلبه دعوت کرد . آن مرد پیر ، که ظاهرش همانند انسانهای دنیای قبل الکس بود به او گفت : تو پسرک ! در این جا چکار می کنی ؟؟ برای چی به اینجا آمدی ؟؟ تو کی هستی ؟؟
  9. و از این سوالها .....
  10. پسرک که خیلی مضطرب بود و نای حرف زدن نداشت از پیر مرد تقاضای آب کرد و پیرمرد لیوان آبی به او داد .
  11. در همان لحظه ، افرادی به کلبه آمدند ! آنها به شدت درب کلبه را می کوبیدن مانند اینکه آنها خبری داشتند . پیرمرد ، پسرک را در جایی مخفی کرد و درب را برروی آن افراد باز کرد . آن افراد که لباس های نظامی وتفنگ داشتند از پیرمرد پرسیدند : خبر رسیده که انسان های بیگانه وارد دنیای ما شدند ایا تو کسی را که غریبه باشد ، دیده ای ؟؟
  12. پیرمرد به تپتپه افتاد و ترسید . او بعد از چند لحظه به انان گفت : نه ، من کسی را این اطراف ندیده ام ، شما اشتباه می کنید ! مگر می شود انسان بیگانه وارد اینجا شود ! همه راه ها به این دنیا بسته شده !
  13. انها گفتند : بله همه به جز یکی ! در جنگ قبل هنگامی که شمالی ها به ما حمله کردند آن درب را باز کردند تا برای ما مشکلاتی بوجود بیاورد .حالا اگه تو کسی را دیدی به ما خبر بده !
  14. بعد از رفتن آنها الکس از پیرمرد تشکر فراوانی کرد و از او خواست تا راه بازگشت را به او نشان دهد .
  15. پیرمرد لبخندی زد و از روی یاس گفت : راه برگشتی وجود ندارد پسر جان !
  16. الکس به شدت خشمگین شد و فریاد زد : پس اگر راه برگشتی نیس برای چی منو نجات دادی هان ! می خوای منو به کشتن بدی تا پاداشی برای خودت بگیری ؟؟
  17. پیرمرد بعد از تامل و سکوت فراوان به پسرک گفت : پسر جان ، آرام باش ! راهی وجود دارد ولی خیلی سخت و دست نیافتنیست ! خیلی ها مانند تو وارد این دنیا شدند و هیچکدوم نتوانستند از اینجا جان به در ببرند !
  18. و در این راه کشته شدند . پسرک فریاد می زد : چه راهی هست که باعث کشته شدنم می شود ؟؟
  19. پیرمرد گفت : تو باید گنجی را که در زیر قصر کشور شمالی هست بدست بیاری و برای پادشاه جنوبی آنرا بیاوری در این صورت به دنیای خودت می توانی باز گردی !
  20. پسرک بعد از شنیدن این خبر به فکر فرو رفت و آهی از ته دل کشید ......

پایان قسمت اول

امیدوارم خوشتون اومده باشه و منو با نظرات گرمتون در ادامه ی داستان همراهی کنید .
نویسنده داستان : جواد مدیر وبلاگ



طبقه بندی: داستان در جستجوی گنج،
برچسب ها: درجستجوی گنج،

تاریخ : پنجشنبه 5 دی 1392 | 04:07 ب.ظ | نویسنده : جواد | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.